/90

سنت گرایی، تجددگرایی و پساتجددگرایی از نگاه شهید مطهری

منبع : (پژوهه :: مرداد - آبان 1386، شماره 25 و 26)

رضا تقیان ورزنه*

 

کنفوسیوس، حکیم باستانی، گفته است: هر ظلمی در جهان از ظلم بر کلمات آغاز می شود. لفّاظی، آفت عقلانیت است و برای پرهیز از آن، وارسی مفاهیم که موضوع تفکر هر پژوهشگری واقع می شود، از بنیادی ترین، اقدامات است. این مهم در موضوعات جدال برانگیز علوم انسانی اهمیتی مضاعف می یابد. در سیرة سلف صالح ما نیز تعریف اصطلاحات جایگاه شایسته ای داشته است. در نوشتار پیش رو، نخست مفاهیم محوری سنت و تجدد و سپس پیشینة تاریخی این جدال که ابتدا در غرب مسیحیت و کمی دیرتر بریده از جایگاه واقعی خود، در شرق اسلامی مطرح شده در معرض نقد و بررسی قرار گرفته و در حد بضاعت از نظرات ارزشمند شهید مطهری بهره برده ایم.

 

زمان که فهم هرگونه رابطه بین مفاهیم زمانمند و مکانمند سنت و تجدد به معنایی که به زودی به آن می پردازیم بی شناخت ماهیت و واقعیت وجودی آن، ناممکن، و در بیشتر مباحث جدال برانگیز معمول، مغفول واقع می شود؛ شاید از کلیدی ترین مفاهیمی باشد که حل بسیاری از معضلات فکری و عقیدتی، به ویژه کثیری از مسایل فرا زمانی و فرا مکانی مابعدالطبیعه، را در بازنمایی و وارسی خود مقید نموده است. نخستین و برجسته ترین ویژگی وحی الهی که بدون بهره وری از نور پر فروغ آن، عقل و حس و تجربه در مجرای صحیح خود به کار نمی افتند، فرازمانی و فرامکانی بودن آن است. با تغییر در نگرش هر فیلسوفی دربارة زمان، کل دستگاه فلسفی او با چهره ای نو رخ نمایی کرده؛ مبانی مورد نظر او توضیح می یابند یا خود را از تیررس بررسی های زمانمند و مکانمند بشری دور می سازند؛ و نیز اصول زیربنایی و کلیدی آن در چالشی بزرگ با سایر اجزا به سبک و روش جدیدی نظم و نسق می یابند. تو گویی زمان چون روحی است در کالبد هر دستگاه فلسفی. چه بسیار اذهان که تحت سیطرة آن در فهم ابتدایی ترین مسایل مابعدالطبیعه سر به آستین می سایند؛ و با رهایی از قید و بند آن به نظارة حقیقت هستی می نشینند و در قله های رفیع وجود، فارغ از هر وسوسه ای از عدم و نیستی سکنی می گزینند؛ تا آن جا که حتی کروبیان نیز از مجد و عظمت او انگشت تعجب بر دهان می گیرند و از همراهی او به اشارة «لودنوت انمله لا حترقت» باز می مانند.

 

زندان زمان از مخوف ترین و وحشتناک ترین زندان های عالم طبیعت است و آزادی از آن از لذت بخش ترین وارستگی ها. رهایی از زندان زمان، در فرار و نفرت از آن نیست؛ بلکه در قبول واقعیت های وجودی آن است. از این منظر، هم نفرت و بیزاری و انکار واقعیت وجودی زمان (جمود) زیانبار است و هم شیدایی و روی آوری مفرط و بر صدر نشاندن آن (جهالت). چه گرفتاری ها و حوادث خشونت باری که نفرت از زمان یعنی نفرت از نو شدن و نوگرایی در طول تاریخ برای انسان زمانمند به وجود آورده؛ و چه وانهادگی ها و سرگشتگی هایی که از شیدایی به آن، برای انسان «فرا زمان گوهر» حاصل آمده است.

 

تحولات اساسی در بنیان های فکری بشر در طول تاریخ فرهنگ و تمدن، مدیون و وامدار و ریشه در تحول فهم زمان داشته است. شیرین ترین و پیچیده ترین یافته های متفکر و فیزیکدان بزرگ معاصر، انیشتین، زیرمجموعه آموزة فضا زمان است. جوهرة تفکر ملاصدرا فیلسوف عالم اسلام در نظریة محوری حرکت جوهری، به مسئلة زمان تعلق دارد. فلسفة کانت فیلسوف شهیر غرب که آبشخور بسیاری از نحله های فلسفی قرون اخیر است، با بازنگری در مقوله های زمان و مکان، متولد شده است. انسان در فلسفة کانت از دو منفذ زمان و مکان به عالم هستی می نگرد و به همین لحاظ از درک مسایل مابعدالطبیعه با عقل نظری عاجز است.

 

آن جنبه از بحث حاضر که با نگرش دربارة زمان پیوند می خورد این مسئلة مهم است که زمان، آن چنان که در بینش های سطحی بر آن تأکید می شود، به سه بخشِ گذشته، حال و آینده قابل تفکیک نیست. بنابراین، تحلیل آسان وار و بی پروای جنبه های مختلف امور زمانمند به «کهنه» و «نو» و تقدم بخشیدن به هر یک از این دو، ناشی از سطحی نگری و آسان اندیشی است. حال و گذشته و کهنه و نو در هم تنیده است؛ و هر کس گذشته را به بهانة آینده نفی می کند حقیقت وجودی خود را انکار می کند؛ و با گذاشتن داغ بی هویتی بر پیشانی خود، از حظ عمیق ترین زوایای وجودی خود محروم می شود. نفی حال و ماندن در گذشته نیز نفی زوایای دیگری از وجود انسان است؛ و مشتمل بر تبعات ویرانگر دیگر. همچنین زمانمند و مکانمند بودن که از ویژگی های امور مادی است، قابل اطلاق بر همة وجوه هستی، از جمله وجه ماوراء زمانی و مکانی موجودات مابعدالطبیعی، نیست.

 

سنت (ترادیسیونالیسم): در لغت به معنای شیوه، روش فکری و قالب عملی معین و ثبوت یافته است. شادروان محمود حسابی در واژة «trade» به جز شیوه، استادگی، ورزه، کرکدکاکرک، کار وکرد را آورده است که در مجموع، معنای کار پختة ورزیده و از روی استادی را افاده می نماید. (حسابی، 1373، ص 553). سنت در اطلاق فرهنگ اسلامی آن، از مقولة ارزشی محض است و بر گفتار و کردار و رفتار پیامبر گرامی اسلام(ص) که برای مسلمانان تقدس خاصی داشته و لازم الاتباع است اطلاق می شود.

 

سنت در بحث فعلی، معنای عامی دارد؛ یعنی افکار، اعتقادات و آداب رفتاری که از گذشته بر جای مانده و شامل همة مظاهر و فرهنگ و تمدن گذشته می شود. از این منظر، سنت دارای اجزایی است؛ از مضامین بلند کتب مقدس گرفته تا عادات و شیوه های زندگی خاصی که در برهه ای از زمان شکل گرفته و چه بسا به علت فرو رفتن در فرهنگ دینی، رنگ تقدس به خود گرفته و ممکن است در زمان حاضر سازندة ویرانگر و خرافاتی محض باشد. با بنابراین، نخستین و مهم ترین کار در هر بحثی راجع به سنت، تفکیک اجزای مقدس و ثابت و لایتغیر سنت از اجزای زمانمند و مکانمند آن است؛ و چه بسا مسامحه و سهل انگاری در این امر مهم موجب سرایت تقدس بخشی از سنت به بخش متغیر و غیر مقدس آن شود؛ و این جاست که ممکن است جمعی برای حفظ جاه و مال و منال خود و به بهانة دفاع از حریم اعتقادات دینی، با جمود و تحجر جامعه ای را به ایستایی و عقب ماندگی بکشانند و جمعی نیز به بهانة پیشرفت فرهنگ و تمدن و به ناحق، دین و اجزای مقدس سنت را عامل رکود و عقب افتادگی بدانند.

 

تجدد یا به تعبیر زبان فرانسه، مدرنیته و یا به زبان انگلیسی «modernity» وصف انسانی است که تقریباً از پانصد سال پیش ظهور کرده است. موجودی که متصف به مدرن بودن و متجدد بودن می شود، اولاً و بالذات انسان است؛ انسانی که تقریباً از پانصد سال پیش بدین سو، ابتدا در اروپای غربی و بعد در امریکای شمالی و آهسته آهسته در سرتاسر جهان درحال پدید آمدن بوده است.» (ملکیان، 1381، ص 88)

 

شروع مدرنیته را از چند جنبه می توان مورد بحث قرار داد. کسانی که از منظر تاریخی به مدرنیته نگریسته اند، تاریخ مدرنیته را در فاصلة زمانی میان عصر نوزایی و پایان قرن نوزدهم مدنظر قرار داده اند. «مارکس» و «ماکس وبر» فراگرد صنعتی شدن و گسترش سرمایه داری را سرآغاز زایش و پویش مدرنیته دانسته اند. عده ای کشف قارة آمریکا و اختراع چاپ و رواج نظریة گالیله و اشاعة انسان باوری را آغاز این دوره شناخته اند. جمعی از نظریه پردازان سیاسی، مدرنیته را با قرن هجدهم و ظهور عصر روشنگری و استقرار دموکراسی در غرب همزمان دانسته اند.

 

کسانی که از منظر هنر به مدرنیته نگریسته اند، تغییر نگرش به هنر را سرآغاز آن دانسته اند. فیلسوفان و اندیشمندان، ظهور خردباوری نوین و به خصوص رواج اندیشة مکانیکی دکارت و نیز فلسفة انتقادی کانت را طلیعة مدرنیته دانسته اند. در این میان، خاستگاه های پیچیده ای نیز برای مدرنیته مطرح شده است. از این منظر، مدرنیته دارای وجوه متنوعی است که هر یک از وجه های آن متعلق به زمان خاصی است. وجه ادبی و فرهنگی مدرنیته، محصول تحولات سدة شانزدهم میلادی است که انسان گرایان در ظهور آن نقش اساسی داشته اند. وجه دوم مدرنیته در قرن هفدهم از سوی فلاسفه و با نظرات کسانی چون دکارت و کانت به اوج خود رسید. وجه دین ستیز و تقدس گریز مدرنیته، محصول تعارضات بین علوم جدید و اندیشه های رایج دینی بود که کلیسا با انگیزه های خاصی آن ها را در عداد اصول و عقاید دینی قلمداد کرده بود؛ و آن را همچون سدی در برابر ظهور و بروز نظرات جدید علمی می نمایاند.

 

بعضی نیز سابقة مدرنیته را تا اندیشه های «اگوستین قدیس» پی گرفته اند. واژة (modernus) تا سدة چهاردهم به معنای کسی که دارای ایمان است، در تقابل با انسان های عصر کفر و جاهلی به کار می رفت. وجه مشترک این دیدگاه ها نگریستن به مدرنیته به مثابة تحولی عظیم در تاریخ بشر است؛ که این برگ از تاریخ با انقلاب کپرنیک در نجوم یا انقلاب کانت در شناخت و یا انقلاب هیوم در اخلاق ورق خورده است. (نک: هیوم، تحقیق در مبادی اخلاق، ترجمة رضا تقیان)

 

«با ظهور مدرنیته، اولاً عقل به سطحی ترین لایة خود یعنی ابزار محاسبه انسان در رفع و رجوع امور مادی تقلیل وجود یافت؛ ثانیاً، پیوند عقل با ایمان از هم گسست. یعنی آن عقلی که دارای جنبة الهی و ماوراء طبیعی بود و از مهم ترین منابع شناخت انسان از امور فراحسی بود انکار شد؛ و علم کلی و اعلای حاصل از آن مورد تردید جدی قرار گرفت و در عوض، علم به امور تجربی که در آن دیگر نیازی به فعلیت های پیچیده عقلی نبود اصالت یافت.» (ضمیران، ص 1617، با تلخیص و تصرف.) انسان مدرن با محدود نمودن همه چیز به زمان و اصرار عجولانه و لجاجت آمیز بر طبیعت ناسوتی و انکار سایر مراتب وجود، سطحی نگری را به حد افراط رسانده و به عقیدة نگارنده، مهم ترین ویژگی او همین سهل اندیشی است. انسان مدرن آن اندازه سهل اندیش است و عالم هستی را آن قدر بی رمز و راز می داند که می تواند «انسان» را محور و مدار آن قرار دهد. در عصر مدرنیته، بنیاد سنت های دیرپای فرهنگی و دینی در معرض پرسش قرار گرفت؛ مناسبت انسان با جهان و طبیعت و گذشته و حال و آینده و حتی نظام حاکم بر مرگ و زندگی تغییر اساسی یافت و شک، تعدد، کثرت گرایی، خودکفایی، تخصص و کارشناسی جایگزین یقین، وحدت، منزلت و حرمت شد.

 

حقیقت این است که مدرنیته و مدرنیسم مورد تفسیرهای زیادی قرار گرفته است. گروهی که در باتلاق نفرت و بدبینی فرو رفته و در زندان گذشته محبوس مانده اند، یکسره بر آن خط بطلان کشیده اند؛ و آنان که در برهوت سهل اندیشی ویلان و سرگردانند، یکسره بر آن مهر تأیید زده اند. اما واقعیت این است که این پدیده نیز همچون سایر مظاهر زندگی انسان از جنبه های مختلف شایستة بررسی است.

 

پست مدرنیسم از پیشوند post و کلمة لاتینی الاصل modernism ترکیب شده است. پیشوند post مربوط است به posterity به معنای آیندگان. ریشة کلمة مدرن، از لاتین است؛ یعنی modoqa به معنای «همین الان». مفهوم این اصطلاح همواره ردیه ای است بر کوتاهی چیزی که «اکنون گرایی» نام دارد. منطق روانشناختی «پسا» بودن، مربوط است به فراتر از چیزی رفتن، و بدین ترتیب معانی فرعی روانی و سیاسی خاصی با این واژه همراه است. فراتر از مدرن رفتن در واژگان فضاشناسی، یعنی بالاتر یا خارج از حال حاضر رفتن. با نگاهی خوش بینانه می توان گفت: آن چه در تمام کاربردهای «پسا» نظیر پست آمپرسیونیسم، پسا صنعتی، پسا تاریخی، پسا سرمایه داری، پسا مسیحی و... مشترک است، تفکر برای آینده بودن است؛ گذار از یک شاخص شناخته شده به آینده ای که نامعلوم است اما تداعی کنندة مسایل بسیار. پسا مسیحیت، مسیحیتی است که در مقیاس جهانی، در حال تکامل به شکل نوعی فلسفة دو رگة جدید است؛ چیزی است که تعالیم ارزشمند مسیح(ع) را حفظ می کند، اما عقاید باور نکردنی را از خود می زداید و به سوی آینده ای کیهانی و تکاملی جهت می گیرد. پست مدرنیسم در واقع پاسخی است به تنگناهایی که مدرنیسم برای بشر ایجاد کرد. پست مدرنیسم هیچ یک از آموزه های مدرنیسم را به جدّ قبول ندارد، هر چند درصدد نفی مطلق آن نیز نیست. او نه تأکید و اصرار بر نفی گذشته دارد و نه از آن تقلید می کند. اگر مدرنیسم نوعی غرور انسان بر یافته های علمی، شگفت آور و محیرالعقول خود باشد؛ پست مدرنیسم، نوعی فروتنی و تواضع در تمامی زمینه هاست. پست مدرنیسم، دیگر به هر چه بلندتر بودن آسمانخراش ها اصرار ندارد؛ بلکه به جای زندگی طبقاتی بر روی هم به زندگی در کنار هم می اندیشد و آن را لذت بخش تر می داند. او به جای مطلق نگری در شناخت (حس، تجربه، یا عقل) رویکردی نسبی گرایانه به شناخت دارد و به جای ترویج ناسیونالیسم و تولد دولت های جدید با ملیت های واحد، بر تشکیل حکومت هایی از ملیت های مختلف و تحقق ایدة حکومت جهانی، اما نه آن گونه که مارکسیسم در صدد تحقق آن بود، می اندیشد. ساختار سازمان ملل در این نگرش به گونه ای نیست که به مصالحه بین دولت های در جنگ بیندیشد، بلکه به دنبال ساختاری است که توان حکومت بر همة جهان و اجرای سیاست های جهانی در دهکده ای جهانی را داشته باشد.

 

«دستور کار پست مدرنیسم توجه خاصی دارد به کثرت گرایی و احترام به فرهنگ های محلی، که در برابر مدرنیزاسیون مقاومت می کند. پست مدرنیسم میل به سو زدن به مذاق فرهنگ های متفاوت است. پست مدرنیسم به رسمیت شناختن تفاوت ها و طور دیگری بودن هاست... پست مدرنیسم در نگاهش به فرهنگ، آن را تکاملی می بیند و از چند مرجعی و چند عنوانگی در وزین ساختن گذشته، حال و آینده حمایت می کند. درکی است که دانستن را مایة قدرت می داند. معتقد است که در عصر الکترونیک و اطلاعات، باورها، نظریات و سبک ها بسیار سریع جابه جا می شوند و باید تمایلات اغتشاش گرایانه و مشابهه های نازلشان را از آن زدود... در آخر، دیدی است به جهان به عنوان معیار قضاوت دربارة همه چیز، رویدای منفرد، خلاق و در حال ظهور و گسترش، که همواره می کوشد به سطح بالاتر سازمان یافتگی دست یابد و فراروایتش داستانی است که می تواند به تمدنی جهانی جهت دهد.» (چارلز جنکس، پست مدرنیسم، ترجمه فرهاد مرتضایی، ص 79). تفکر پست مدرنیسم که نوعی اقرار و اعتراف به ناکارآمدی روند مدرنیسم است و درک بن بست مدرنیسم، شاید آغازی باشد بر تحولات عمیق تر در همة مظاهر حیات انسانی.

 

به طور کلی، پست مدرنیته را باید در تقابل با مدرنیته به بحث