/90

زیباشناسی در اندیشه فلسفی شهید مطهری

 

غلامرضا جلالی

 

برخلاف تلاشهای هنری و زیباشناسانه مسلمانان, بویژه ایرانیان در سده های گذشته, کم تر به فلسفه هنر و زیباشناسی توجه کرده اند. بی گمان, در میان همروزگاران, بویژه فرهیختگان حوزه های علمی شیعه, استاد شهید مرتضی مطهری از پیشتازان بحثهای مربوط به هنر است.

 

هر چند ایشان هیچ یک از آثار پربهای خود را به این رشته اختصاص نداده و در زمینه هنر بحث جامع و مستوفایی نکرده است, ولی به مناسبتهای مختلف شوق خود را به مباحث بنیادین فلسفه هنر در فرازهای سنجیده و استواری از نوشتارها و گفتارهای خود, نشان داده است.

 

استاد مطهری, به خوبی متوجه این نکته شده بود که هنر در جامعه, حقیقت راستین خود را از دست داده و از برقراری رابطه مستقیم با مردم وامانده است; از این روی, کسب معرفت هنری و شناخت زیبایی را سفارش می کرد و اهل اندیشه را به مطالعه هنر و فهم جایگاه بلند میراثهای هنری فرا می خواند. این همه, در شرایطی صورت گرفت که بیش ترین متفکران ما, کم تر توجهی به اهمیت هنر و زیباییهای هنر از خود بروز نمی دادند. بگذریم از این که بسیاری از بحثهای فلسفه هنر پس از انقلاب اسلامی به ایران راه یافت و در زمان حیات شهید مطهری, ناگفته و ناشناخته مانده بود. از همین روی, در آثار استاد, هیچ اشاره ای به این بحثهای نوظهور نشده است.

زیبایی, قدر جامع همه هنرها

 

از بحثهای اساسی فلسفه هنر, چیستی آن است, ولی چون هنر همیشه اثر پذیرفته از نظریه های گوناگون دینی, فلسفی و عرفانی است, تعریف دقیق آن با توجه به این اختلاف نظرها, بی اشکال نیست. هر تعریفی هم که ارائه شود, می تواند تنها بیانگر دیدگاهی خاص باشد. شاید به این دلیل برخی از نویسندگان, هرگونه تعریف هنر را امری غیر ممکن یا بی حاصل می دانند.

 

به منظور ارائه یک تعریف جامع از هنر, شهید مطهری فهم و شناخت حقیقت (زیبایی) را به عنوان قدر جامع همه هنرها که ذاتی آنها نیز هست, لازم می داند. ایشان, از چند جهت درباره زیبایی به بحث می پردازد:

 

1. چیستی زیبایی: شهید مطهری سخن خودرا با بحث درباره چیستی زیبایی می آغازد و می نویسد: هنر نوعی از زیبایی است.1 در اندیشه گوته تجلی قانونهای پوشیده طبیعت است2 و براساس نظریه مطهری, گرایشی است در روح انسان.3 تعریفی که ناظر بر زیبایی گرایی ابعاد روحی انسان است و در ردیف خلاقیّت, فنانیت, اعمال اخلاقی و تعشق قرار دارد.4

 

بسیاری از متفکران تلاش کرده اند تا زیبایی و ارزشهای زیبایی شناسی را در قالب اصولی جهان پذیر, بیان کنند, اما کوشش آنان به نتیجه ای نرسیده است. چون دشواری تعریف زیبایی نیز از آن جا ناشی می شود که سلیقه ها و استانداردهای بازشناسی و بازشناخت زیبایی بسیار گونه گون است.

 

امروزه, به میزان زیادی از این تلاش دست برداشته شده است. روح نسبیت این عرصه را نیز همچون بسیاری دیگر از عرصه ها فتح کرده و ریختن شکلهای بسیار زیبایی در یک قالب, مانند آنچه مردمان جهانهای گذشته انجام داده اند, عقیم گذارده است. با این حال, زیبایی حضور و وحدت ذاتی خود را از راههای گوناگونی و جلوه گری همه سویه جلوه گاهایش, به چشم می کشد و ندای نامدارش در احساس انسانهای فهیم, طنین افکن است.

 

به نظر استاد مطهری, چیستی زیبایی, همانند چیستی هنر بر کسی شناخته شده نیست.5 و به آسانی نمی توان به تعریف آن دست یافت. دلیلی که ایشان مطرح می کنند, این است که ما نمی دنیم جنس و فصل زیبایی کدام است؟ و یا داخل در چه مقوله ای است؟ آیا داخل در مقوله (کم) است؟ یا دخل در مقوله (کیف)؟ داخل در مقوله اضافه است یا مقوله (انفعال) آیا جزو (جوهر) است یا (عرض)؟ یا از نظر فورمولی و عینی زیبایی از چه چیزی ساخته می شود؟ آیا برای زیبایی هم می توان فورمولی تعیین و ارائه کرد, همانگونه که در شیمی برای امور مادی فورمولهایی معین می کنند, یا خیر؟

 

ایشان, یادآور می شود: اینها پرسشهایی است که هنوز کسی به آنها پاسخ نداده است. به عقیده بعضی در اصل این پرسشها, پاسخ ندارند. به اعتبار این که در میان حقایق عالم, عالی ترین حقیقت, حقیقتی است که درباره آن چیستی صحیح نیست.6

 

این سخن شهید, ما را ناخودآگاه به یاد سخن (هردر) درباره رابطه زیبایی و حقیقت می اندازد. او می گوید:

 

(هر آنچه زیباست, مبتنی بر حقیقت است. هر چیز زیبا, باید به خیر و حقیقت راه برد.)7

 

برداشت شهید مطهری از زیبایی, سبب شده است که ایشان تعریف افلاطون (429 ـ 347 پیش از میلاد) را که از بعضی جنبه ها پایه گذار زیباشناسی و فلسفی است به نقد بکشد. در فلسفه افلاطون زیبایی عبارت است:

 

(از هماهنگی اجزاء با کل; یعنی اگر ما یک کل و مجموعه ای داشته باشیم که تمام اجزای آن از تناسب معنی برخوردار باشد, زیباست, مانند ساختمانی که در و دیوار و پایه و سقف و سایر اجزای آن با اسلوب و تناسب خاصی ساخته شده باشد.)8

 

ایشان, با این که در یکی دیگر از آثار خود, از این تعریف استفاده کرده و می نویسد:

 

(جمالهای حسّی ناشی از تناسب است, یعنی تناسب یک عامل اساسی در پیدایش زیبایی حسی است. تناسب در امور معنوی و روحی هم عامل جمال روحی است.)9

 

ولی این تعریف را در بست نمی پذیرد و می نویسد:

 

(بر فرض که این تعریف صحیح باشد, خود تناسب را یک نسبت خاص می داند که نمی توان در زیباییها آن را بیان نمود.)10

 

البته باید توجه داشت, افلاطون به جز عنصر نسبیت, سودمندی را نیز در تعریف زیبایی لحاظ کرده است, ولی شهید مطهری به آن اشاره نمی کند. افلاطون در کتاب جمهوری می نویسد:

 

(زیبایی آن چیزی است که مفید باشد و هر چیزی که زیان آور باشد, زشت است.)11

 

استاد در یکی دیگر از آثار خود, دلیل تعریف ناپذیری زیبایی را ذوقی بودن آن می داند و می نویسد: (چون زیبایی را ذوق درک می کند) از این رو درخور تعریف دقیق نیست, مگر با توجه به (اصل غائیت) یعنی:

 

(هر قوه و استعدادی برای هدفی و غایتی ساخته شده و مجموع آن قوانین بر روی هم غایتی کلی دارند به این ترتیب, ما اگر بخواهیم بفهمیم که این قوه در حد وسط است یا در افراط و تفریط, باید این جهت را کشف کنیم که این قوه اصلاً برای چه آفریده شده است؟ همان حدی که برای آن آفریده شده, حدّوسط است. اگر بیش تر از آنچه که برای او آفریده شده به کار افتد, افراط است و اگر کم تر باشد, تفریط است.)12

 

2. گوناگونی گونه های زیبایی: با صرف نظر از امکان تعریف زیبایی بر حسب اصل غایت که مبتنی بر تعریف یک شیئ به خارج از ذات اوست, می توان از گوناگونی زیبایی و گونه های آن در عرصه پهناور حیات سخن گفت. از نظر ایشان, زیبایی منحصر به زیبایی یک انسان, آن هم زیبایی که در جنس مخالف از یکدیگر درک می کنند, نیست و خاطر نشان می سازد: (کسی که زیبایی را منحصراً در شهوت جنسی درک می کند, در حقیقت زیبایی را درک نمی کند)13, بلکه در طبیعت هزاران نوع زیبایی وجود دارد. در طبیعت جمادات, نباتات, حیوانات, انسانها, آسمانها, دریاها, گلها14, همه زیبا هستند.

 

بر این بخش از سخن استاد مطهری, این اشکال وارد است که بسیاری از صاحب نظران زیبایی هنری و طبیعی را جدای از یکدیگر می دانند. به عنوان نمونه, هگل بر این باور است که زیبایی هنر از زیبایی طبیعت والاتر است, چون زیبایی هنر آفریده روح و بازآفرینی زیبایی است و به حکم آن که روح و پرداخته هایش از طبیعت و پدیده های آن برترند, به همان اعتبار نیز زیبایی هنر از زیبایی طبیعت والاتر است.

 

بالاتر از این, هگل مدعی است از نظر شکل حتی, یک فکر بَدْ که از قوه خیال انسان می گذرد, از یک فراورده طبیعت برتر است. دلیل او این است که در چنین اندیشه هایی, همیشه روحیت و آزادی نهفته است. اصول هگل, تنها چیزی را زیبا می داند که پرداخته روح باشد و زیبایی طبیعت را ناشی از زیبایی بازتابیده از روح می داند.15

 

البته باید توجه داشت که هگل گونه ای ارتباط بین زیبایی هنری و زیبایی طبیعت را می پذیرد. او می گوید:

 

(چنانچه زیباشناسی, زیبایی طبیعت را کنار نهد, نه تنها چیزی عایدش نمی شود, بلکه نتیجه این خواهد بود که عنصر ضروری پیوسته دور شود; چرا که مفهوم طبیعت با ضرورت و قانونمندی معادل است.)16

 

بر این اساس, تنها می توان از گونه ای رابطه میان زیبایی هنری و زیبایی طبیعی سخن به میان آورد و نمی توان زیباییهای موجوددر طبیعت را همان زیبایی هنری دانست. هر چند هنوز جای مناقشه وجود دارد, چون مفهوم روح و طبیعت در فلسفه هگل با مفهوم آن در فلسفه ای که استاد شهید ما از آن سخن می گوید, جدای از یکدیگرند و با هم فرق دارند.

 

زیبایی گلها, زیبایی درختها, زیبایی جنگلها, زیبایی کوهها, زیبایی آسمانی که بالای سر انسان است, زیبایی سپیده دم, زیبایی طلوع آفتاب, زیبایی غروب آفتاب, زیبایی شفق را استاد مطهری در شمار زیباییهای محوسس می داند که بیش تر مردم درک می کنند. ایشان زیبایی حسی را به شنیداری و دیداری تقسیم می کند. زیبایی گل و غنچه از نوع زیبایی حسی دیداری است و زیبایی یک آواز خوش از نوع زیبایی حسّی شنیداری است.17

 

ییک سلسله زیباییهای نامحسوس و معنوی هم وجود دارد, مانند زیباییهایی که به قوه خیال انسان مربوط است